تبلیغات

تصویر ثابت

اسطوره های ایرانی - حافظ
تاریخ : پنجشنبه 19 آبان 1390 | 01:25 ب.ظ | نویسنده : احمد شمس

حافظ

خواجه شمس الدین محمد(ف.۷۹۱ یا ۷۹۲ ه/۱۴۱۲ یا ۱۴۱۳م)، بزرگ ترین شاعر غزل سرای ایران در قرن هشتم هجری/ چهاردهم میلادی در شیراز می زیسته است. وی به همه علوم مذهبی و ادبی زمان خویش و به زبان فارسی و عربی آشنایی کامل داشت و چون قرآن را با روایت های مختلف از برمی خواند، در اشعار خود حافظ تخلص می کرد.نیز صدایی خوش داشت و با موسیقی کاملا آشنا بود. حافظ در جوانی به دربار امرای اینجو راه یافت و نزد شاه شیخ ابواسحاق که حاکم فارس بود به مقامی والا رسید. دیری نگذشت که امیر مبارزالدین محمد، موسس سلسله آل مظفر بر شیخ ابواسحاق دست یافت و او را در میدان شهر شیراز کشت. سپس خود با خشونت و سخت گیری تمام به حکومت پرداخت.
امیر مبارزالدین، که حافظ او را محتسب خوانده است، در امور مذهبی بر مردم بسیار سخت می گرفت. در میخانه ها را می بست و مردم را از باده نوشی و می گساری و نوازندگی باز می داشت. حافظ این اعمال را که از خشک اندیشی و تعصب مذهبی قشری سرچشمه گرفته بود ریاکارانه می دانست و در شعر خود سخت به آن می تاخت. چندی بعد پسران امیر مبارزالدین که از سخت گیری های بسیار او به جان آمده بودند بر وی شوریدند و او را کور کردند. شاه شجاع، شاه یحیی و شاه منصور، از آل مظفر، در زمان زندگی حافظ یکی بعد از دیگری به پادشاهی رسیدند. حافظ بیش از همه با شاه شجاع روابط صمیمانه داشت. ما این دوستی نیز چند بعد به کدورت انجامید. شاه شجاع یک بار از برادر خود محمود شکست خورد و به کرمان گریخت و چون پس از دو سال برادرش محمود را شکست داد و به شیراز بازگشت به مردی دهن بین، بدگمان و بد زبان بدل شده بود.


در این روزگار امیر تیمور بر ایران حمله آورد و در اصفهان قتل عامی عظیم کرد. نوشته اند که هفتاد هزار تن را کشت و از سرهای کشتگان مناره ها ساخت. این احوال در شعر حافظ به صورت ناپایداری دنیا و ضرورت گرامی داشتن لحظه های خوش زندگی انعکاس یافته است. حافظ در چنین دوران آشفته ای همه عمر در شیراز زیست. سفرهای کوتاه او به اصفهان و یزد او را ناخشنود بازگرداند و از دعوت محمود شاه بهمنی دکنی به هندوستان نیز به علت طوفانی بودن دریا چشم پوشید و در شیراز درگذشت. حافظیه، آرامگاه او در این شهر، زیارتگه رندان جهان است.از حافظ دیوان اشعاری برجای است که از دیرباز در خانه هر ایرانی، از شهری و روستایی و دانش مند و بی سواد، در کنار قرآن کریم جای گرفته است. با آن که فهم دقیق شعر حافظ آسان نیست، اما ایرانیان با شعر او راز و نیازها دارند و فال گرفتن از دیوان اش، چه با اعتقاد و چه از روی تفنن، نزد آن ها رسمی دیرینه است. لقب لسان الغیب یا گویای اسرار به همین مناسبت به او داده شده است.
حافظ در شعر اغلب از خود به عنوان رند یاد می کند یعنی کسی که پاک باخته و بی نیاز است، و با همه هوشیاری و دانایی به رسوم و مقررات اجتماعی بی اعتناست. وی بیش از همه از تظاهر به زهد و ریاکاری در اعمال مذهبی بیزار است. با این همه، پرداختن بیش از حد به لذات ظاهری و غرق شدن در مادیات نیز به نظر او شایسته انسان آگاه نیست. او ناپایداری اوضاع و بی دوامی قدرت و شکوه و جلال شاهان را دیده است. بنابراین اعتقاد دارد که باید از زیبایی های طبیعت و لحظه های خوش دوستی و محبت برخوردار شد و چند روزه زندگانی را به شادی و خوشی گذراند.
شعر حافظ آمیزه ای است از معانی عرفانی و اجتماعی و عاشقانه. گاه در یک غزل تشخیص این سه معنا از یکدیگر آسان نیست. به این جهت کلام او چند پهلوست و هرکس از آن به اندازه فهم خود درمی یابد. دقایق و لطایف شعر او با آن که قرن ها مورد شرح و تفسیر قرار گرفته هنوز به طور کامل شناخته نیست. بارزترین جنبه شعر حافظ عشق سرشار او به آب و خاک و سرزمینش، شیراز، است. این اشتیاق به صورتی گسترده تر شامل ارزش های والای فرهنگ اصیل ایرانی می گردد. اشارات صریح او به اشخاص و حوادث تاریخی ایران قدیم محدود است اما نگرش او به هستی و دید او نسبت به انسان و محبت و مدارا و گذشت نشان می دهد که چگونه از احوال مغشوش زمانه و خشونت ها و ریاکاری ها و مردم فریبی های نوخاستگان به قدرت رسیده، رنج می برد.

برای آشنایی با شعر حافظ او را به شاخ نبات قسم می دهیم، فالی می گیریم و چنین می خوانیم:

شگفتــــــه شد گل حمــــــــــــرا و گشت بلبل مسـت

صدای سرخوشی ای صوفـــــــــــیان باده پرســـــت

اساس توبه کــــــــــــه در محکمی چو سنگ نمـــــود

ببین کــــــــــه جام زجاجی چه طرفه اش بشکست

بیار باده کـــه در بارگـــــــــــــــــــــــاه استغنــــــــــــــــاء

چه پاسبان و چه سلطان، چه هوشیار و چه مست

از این ربــــاط دو در چــــــون ضــرورت است رحـــــــــل

رواق و طاق معیشت چه ســــــــــربلند و چه پست

مقـــــــــــام عیش میســــــــر نمی شود بی رنـــــــج

بلی، به حکم بلا بستــــــــــــــــــــه اند عهد الست

به هست و نیست مرنجان ضمیــر و خوش می باش

که نیستی است سرانجـــــام هرکمـــال که هست

شــــــــکوه آصفی باد و منطـــــــــــــــــق طیــــــــــــــر

به باد رفت واز او خواجه هیـــــــــــچ طـــــرف نبست

به بال و پــــــــر مرو از ره کـــــــــــــــــــه تیـــــــر پرتابی

هوا گرفت زمــــــــــــانی ولی به خــــــــاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شــــــــــــــــــکر آن گویـــــــــــد

کــــــــه گفته سخنت می برند دســـــــــــت بدست