تبلیغات

تصویر ثابت

اسطوره های ایرانی - خوان ششم
تاریخ : شنبه 14 آبان 1390 | 10:27 ق.ظ | نویسنده : احمد شمس
چون سپیده دمید رستم از خواب بیدار شد.ارژنگ و سپاهیانش در بیرون از شهر اردو زدند.بعد از اینكه كیكاووس به مازندران حمله كرد آنان بیشتر از مرز و بومشان دفاع می كنند.رستم به نزدیك اردوگاه ارژنگ دیو فرمانراوای مازندران رسید و با یك نعره ی بلند به دل سپاه دیوها زد و چه سرهایی كه از تن جدا می كرد.دیو ها یا كشته می شدند یا فرار میكردند ارژنگ آمد كه ببیند چه خبر است ناگهان سپاهش را آشفته سر كرده است.ناگهان رستم را دید كه به سوی او میاید تا امد به خود بجنبد سر از تنش جدا شد.رستم اولاد را با خود به طرف زندان كیكاووس برد و دیوانی را كه سرگرم نگهبانی بودند تارومار كرد.رستم وارد شهر شد و شیهه ای كه رخش كشید باعث آگاه شدند كیكاووس از آمدن رستم شد.رستم در زندان را گشود و كیكاووس و پهلوانان را آزاد كرد.آنان جشن گرفتند ولی بیشتر افراد كور بودند و كیكاووس به رستم گفت كه دوای این درد خون دیو سپید است پس رستم برای كشتن دیو سپید رفت.