تبلیغات

تصویر ثابت

اسطوره های ایرانی - خوان پنجم
تاریخ : شنبه 14 آبان 1390 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : احمد شمس
و بعد از آن ماجرا به راه خود ادامه دادند.رفتند و رفتند تا اینكه ناگهان به جایی رسیده بودند كه همه جا تیره و تار بود و با هوشیاری از آنجا رفتند و بعد از آن به مرغزاری بسیار زیبا رسیدند و در آن جا به استراحت پرداختند كه ناگهان نگهبان آن دشت رسید واز این كار رستم سخت برآشفت.پهلوان آن مرزوبوم دیوی بود كه اولاد نام داشت.دشت بان به سوی اولاد رفت و از كار رستم شكایت كرد و خواستار سزای رستم شد.اولاد باتعدادی از دیوان به جنگ رستم رفت و با نعره به رستم گفت:ای مرد گستاخ،نام تو چیست و از كجا می آیی.رستم چنین گفت:من ابرم و بارانم تیر و تیغ ونیزه ام.اگر نام من به گوش تو بگذرد دم و جان و خون و دلت یخ می زند.آیا تاكنون از كمند و كمان یل پیلتن چیزی نشنیده ای؟پس بجنگ كه مادرت را به سوگت خواهم نشاند.جنگ در گرفت و رستم مانند برق و باد آنها را یا كشت یا فراری داد و اولاد را در بند كرد و به او گفت اگر جای دیو سپید و كیكاووس را به من نشان دهی تو را به پادشاهی مازندران می رسانم و به طرف دیو سپید با راهنمایی اولاد حركت كردند.