تبلیغات

تصویر ثابت

اسطوره های ایرانی - خوان چهارم
تاریخ : شنبه 14 آبان 1390 | 10:53 ق.ظ | نویسنده : احمد شمس
صبح شد و آن دو سرحال تر از همیشه به راه خود ادامه دادند.و رستم اواز می خواند و باشادی می رفتند كه ناگهان در میان درختان پری زیبا رویی را دید؛خوش سیما،خوش چهره و درخشنده تر از آفتاب كه به سوی رستم می آمد.رستم با دیدن او دهانش باز ماند و آوازش ناتمام ماند.و رو به سوی آسمان كرد و خدای بزرگ را تحسین گفت به خاطر چنین خلقتی تا اینكه نام خدای آمد آن پری زیبا روی به خود پیچید.ناگهان رستم هوشیارشد و فهمید كه او جادوگر است و سریع سوار رخش شد و گفت ای زن جادوی؛خود را آنگونه كه هستی بنما.و در همان دم دخترك به پیری زشت و پرآژنگ شد.رستم خنجر بركشید و پهلوی او را دریده از افسونش رهایی یافت.