تبلیغات

تصویر ثابت

اسطوره های ایرانی - یعقوب لیث.ایرانی پاك نژاد
تاریخ : پنجشنبه 4 اسفند 1390 | 11:36 ب.ظ | نویسنده : احمد شمس

یعقوب لیث صفار از آزادمردان و خردمندان سیستان بود که تا آخرین دم زندگی در راه ایران و سربلندی مردمش جانفشانی کرد و با روشن بینی و آینده نگری برترین داده خداوندی را برای ما پارسی زبانان نگه داشت. وی از مردم روستای قرنین و رویگرزاده بود. او و یارانش از جوانمردان خیرخواه مردم به شمار می آمدند. یعقوب از همان جوانی هر چه می یافت با همشهریان و دوستان خود قسمت می کرد. هوش سرشار و خرد بالایش نگذاشت در کار رویگری بماند. او حق  و حقوق چپاول شده مردم را از حاکمان ستمگر باز پس می گرفت. دوستان و یاران بسیاری داشت که همه جا از حال مردم آگاهش می کردند. وی در سال 232 به صالح پیوست و با یاری او شهر بست را گرفت.

 

یعقوب مخالف چیرگی اعراب بر ایران بود و همه جا آنها را تازیان ستمگر  می نامید از حضور آنها در کشور پهناورش رنج بسیار می برد. یعقوب لیث سپهسالار لشکر صالح دلاوریهای بسیاری از خود نشان داد و همین موجب شد مردم دوستدارش باشند. پس از مدتی صالح کنار رفت و« درهم » جای او را گرفت مردی که به محبوبیت یعقوب در بین مردم حسادت می کرد و حتی چندین بار در صدد کشتن جوانمرد سیستان بر آمد. یعقوب از این اندیشه نامردانه آگاه شد و با یارانش در هم را شکست داد او از سوی مردم به حکومت سیستان رسید.

یعقوب دلاورمردانه جنگید و مخالفین را از سر راه برداشت. به زودی حکومت پارس، کرمان و کابل از آن او شد. زمانی که به حکومت رسید شاعران بسیاری در مدح او شعر سرودند و به پارسی و عربی ستایشش کردند. یعقوب از این کار خرسند نشد بر آشفت آنچنان خشمگین که کسی را یارای رویارویی با او نبود. خشم یعقوب به شوند (به دلیل) آن نبود که چرا درست ستایش نشده نه، او ناراحت بود که چرا یک پارس باید به عربی سخن بگوید و به زبان تازیان شعر بسراید او نمی خواست زبان عربی زبان رسمی ایران زمین باشد.

آن روز 7 دی ماه بود روزی که یعقوب بزرگ مرد پارسی، زبان شیرین مادری را در ایران رسمی کرد و ما پارسی سخن گفتن امروزمان را مدیون تلاش او هستیم. یعقوب به فردوسی و شاهنامه علاقه بسیار داشت و به دوستان نویسنده و شاعر خویش می گفت تلاش کنند تا مردم بیشتر با این شاعر بزرگ آشنا شوند. کار ارزنده او موجب شد پس از 265 سال که زبان عربی زبان رسمی و دیوانی ایران بود پارسی زبان رسمی ما خوانده شود.

دیری نپائید که کابل را گرفت و در سال 262 با معتمد خلیفه عباسی به نبرد پرداخت و بارها او را شکست داد. آخرین بار به گندی شاپور رفت تا سپاهی گرد آورد ولی در آنجا به بیماری قلنج دچار شد. خلیفه که از او می ترسی پیکی فرستاد و به او پیام داد اگر از جنگ دست بردارد امارت خراسان را به او می دهد. ولی یعقوب که آرزوی بیرون راندن اعراب را در سر داشت دستور داد مقداری نان خشک، ماهی و تره در سینی گذاشتند و نزد پیک خلیفه بردند. یعقوب گفت من رویگرزاده ام و خوراکم نان و پیاز است من به فکر حکومت نیستم در پی بازگرداندن هویت ایرانی مردمم هستم ایرانی ایرانی  می ماند و زبانش پارسی. اگر نجات یابم تو را شکست خواهم داد و اگر مغلوب شوم به سیستان باز خواهم گشت. چند روز بعد دلاور سیستان از جهان رفت و آرامگاه او اکنون در ۱۲ کیلومتری جنوب شرقی دزفول در روستایی به نام اسلام‌آباد دزفول یا شاه‌آباد دزفول قرار دارد..

یعقوب مردی بلند همت ، بلند نظر، خوشخو، جوانمرد و با احساس بود در راندن سپاه و تدابیر جنگی نهایت هوش و هنر را داشت. او عاقل و دوراندیش بود سیاست او در دل لشکر بی اندازه بود و هیچ کس بی اجازه اش دست به کاری نمی زد در اصلاح کار لشکر دقت داشت و مردم را گرامی می داشت. شهرت او آنگونه بود که هفت سال به نامش خطبه   می خواندند و ملک النیا و صاحبقرانش می خواندند کنیه او ابویوسف بود.