تبلیغات

تصویر ثابت

اسطوره های ایرانی - رستم فرخ زاد
تاریخ : دوشنبه 21 آذر 1390 | 12:57 ب.ظ | نویسنده : احمد شمس
رستم فرخزاد فرمانروای خراسان، پسر سپهبد فرخ هرمز، سردار معروف و مدبر و دلیر اواخر عهد ساسانی بود. در منابع گوناگون او را «رستم سپهبد»، «رستم فرخ‌هرمز» نیز نامیده‌اند . در سال ۶۳۶ میلادى از سوی شاهنشاه ایران یزدگرد سوم مامور تهیه سپاه و جنگ برای دفع اعراب شد. وی كه نایب‌السلطنهٔ حقیقی ایران محسوب می‌گشت از خطر عظیمی که درنتیجهٔ حملهٔ اعراب به کشور ایران ممكن بود روی دهد اطلاع داشت، سپاهیان او به فرماندهی بهمن جادویه و لشگر اعراب به سركردگی ابوعبید ثقفی در كنار رود فرات با یكدیگر روبرو گردیدند. در این جنگ (جنگ پل) ابو عبید ثقفی كشته شد و اعراب شكست خوردند و متواری شدند اما افسوس كه تعقیب و سركوبی كامل آنها به سبب شورشی كه در تیسفون(پایتخت ایران) روی داد امكانپذیر نگردید و بهمن مجبور به برگشت به پایتخت شد. یكسال پس از این شكست، عمر بن خطاب خلیفه اعراب سپاه دیگری برای حمله به ایران تدارك دید و فرماندهی آن را به سعد بن وقاص سپرد و برای مقابله با یورش اعراب بار دیگر رستم فرخزاد به ریاست سپاهیان ایران برگزیده شد و خود شخصا فرماندهی کل نیروی لشکری را به عهده گرفت و درفش كاویانى (پرچم ایران) را در برابر خود نصب کرد. سپاه دو طرف در قادسیه (در ۳۰ كیلومترى كوفه ) در برابر هم صف آرایى كردند. این جنگ (جنگ قادسیه) چهار روز به دازا كشید و با وجود برتری ایرانیان در روز نخست، به سبب ورود نیروهاى امدادى سورى به صف اعراب در روز سوم - برخاستن توفان شن به سمت نیروى ایران و مهمتر از همه مرگ رستم در صحنه جنگ، سپاه ایران از هم پاشید و جنگ در روز چهارم به سود اعراب پایان گرفت و درفش كاویانى به دست تازیان افتاد و سرانجام تیسفون پایتخت ایرانیان سقوط كرد. هنگامی که تن رستم را یافتند جای صد ضربه شمشیر و نیزه بر تنش بود...

 

حكیم فردوسی در اثر جاودان خود شاهنامه، حكایت های بسیاری درباره رستم فرخزاد سروده است كه یكی از دلنشین ترین آنها نامه رستم فرخزاد به سعد بن وقاص میباشد. با روایت حكیم فردوسی، رستم فرخزاد در بخشی از این نامه به سعد بن وقاص فرمانده سپاهیان عرب می نویسد:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار      عرب را بجایی رسید است كار

كه تاج كیانی رو كند آرزو      تفو باد برچرخ گردون، تفو

در كتاب تاریخ ایران از زمان باستان تاسده هیجدهم، آمده است : وقتی اعراب برکاخ تیسفون دست یافتند« همه ظروف طلا ونقره، پارچه های گرانبهای ابریشمی وزربافت، قالیهای نفیس، سنگ های قیمتی، اسلحه واموال فراوان وبردگان بسیار از زن ومرد به غنیمت بردند وشهر تیسفون چنان ویران وسوخته وغارت وتهی از سکنه شد که دیگر درهیچ دورانی احیاء نگشت.»

عبدالحسین زرین کوب در كتاب دو قرن سکوت می نویسد: فاتحان، گریختکان را پی گرفتند ؛ کشتار بیشمار و تاراج گیری باندازه ای بود که تنها سیصد هزار زن و دختر به بند کشیده شدند. شست هزار تن از آنان به همراه نهصد بار شتر، زر و سیم بابت خمس به دارالخلافه فرستاده شدند و در بازارهای برده فروشی اعراب به فروش رسیدند ؛ با زنان در بند به نوبت همخوابه شدند و فرزندان پدر ناشناخته ی بسیار بر جای نهادند...

بگویش که(پیام دیگری از رستم فرخزاد به سردار تازی):

در جنگ مُردن، به نام

به از زنده، دشمن بدو شادکام

و چنین بود روزگار ایرانیان...روان این جوانمرد بزرگ و میهن پرست شاد.

****